زمان گذشت و عقربه ی خانه ی کوچکمان دوازده را نشان داد.
بساط آجیل و هندوانه و انارهای سرخ را چیدیم
روی میز معرق کاری شده ی وسط اتاق که با رو میزی گلدوزی شده اش بدجور تو چشم میزد.
بعد حافظ خواندیم و مثنوی.
لطیفه می گفتیم و ریسه می رفتیم با خنده های کودکانه ی دل درد آور.
بعد نگاهی به ساعت می انداختیم و توی دلمان می گفتیم کاش نگذرد،
کاش عقربه ی لعنتی به خواب رود.
این ها را که گفتم داستان نبود جانان من.
خواستم خوب که گرم خاطره شدی،
لپ های گل انداخته ات را ببوسم و
بلند ترین دوستت دارم سال را برایت تکرار کنم...تا خود خود صبح.
بعد بلند شویم و بزنیم به خیابان، بی چتر، بی ترس، بی درد.
با بلندترین عشق دنیا !
![]()
حسِ خوبـ یَعنی:
شُروعِ سِـ
ـومین زِمستونِ باهَم بودنمون !
+ پاییز رویاییم ؛ خُداحافظ ....
+ شُروعی بَرفی :)
سِومین زِمستونی که کِنارمه ....
+ دَلیل میخواستم بَرایِ دیوانگیم ...خوبـ کَردی آمَدی!
برچسب:
نویسنده: کیان هاشمی