خرید بک لینک

درباره سایت

104

امکانات وب

زمان گذشت و عقربه ی خانه ی کوچکمان دوازده را نشان داد.

بساط آجیل و هندوانه و انارهای سرخ را چیدیم

روی میز معرق کاری شده ی وسط اتاق که با رو میزی گلدوزی شده اش بدجور تو چشم میزد.

بعد حافظ خواندیم و مثنوی.

لطیفه می گفتیم و ریسه می رفتیم با خنده های کودکانه ی دل درد آور.

بعد نگاهی به ساعت می انداختیم و توی دلمان می گفتیم کاش نگذرد،

کاش عقربه ی لعنتی به خواب رود.

این ها را که گفتم داستان نبود جانان من.

خواستم خوب که گرم خاطره شدی،

لپ های گل انداخته ات را ببوسم و

بلند ترین دوستت دارم سال را برایت تکرار کنم...تا خود خود صبح.

بعد بلند شویم و بزنیم به خیابان، بی چتر، بی ترس، بی درد.

با بلندترین عشق دنیا !


حسِ خوبـ یَعنی:

شُروعِ سِــومین زِمستونِ باهَم بودنمون !

+ پاییز رویاییم ؛ خُداحافظ ....

+ شُروعی بَرفی :)

سِومین زِمستونی که کِنارمه ....

+ دَلیل میخواستم بَرایِ دیوانگیم ...خوبـ کَردی آمَدی!

برچسب: نویسنده: کیان هاشمی تاريخ: يکشنبه 14 بهمن 1397 ساعت: 9:18

صفحه بندی