یکسال بعد - تاریخ: 1405/7/7 ساعت: 1:40
♥عشق را هیچ پایان کاری نیستــ یـــآر وقتی که تویی♥ یکسال بعد... نمیدونم بعد این همه مدت کسی هنوز من و زندگیمو یادشه یا نه... یکسال از اخرین پستم گذشته و در روز جاری بعد مدت ها دلم برای همه چیز تنگ شد... و وقتی اومدم پیام های شما خوشگلامو دیدم ک چقدر نگرانم بودین.... عشقای من زندگی عاشقونه و زیبای ما...
یکسال بعد... - تاریخ: 1399/11/7 ساعت: 22:09
نمیدونم بعد این همه مدت کسی هنوز من و زندگیمو یادشه یا نه... یکسال از اخرین پستم گذشته و امروز بعد مدت ها دلم برای همه چیز تنگ شد... و وقتی اومدم پیام های شما خوشگلامو دیدم ک چقدر نگرانم بودین.... عش
212 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 0:26
این رو فهمیدم که مَردهایِ هنرمندنه ریش و سبیل متفاوتی دارن،نه اخلاق عجیبیو نه سعی میکنن حرفهای گنده بزنن!اتفاقا بیشترشون آدمهای سادهای هستنو دست های زُمختی هم دارن ...چیزی که یه مَرد روتبدیل به یک ه
213 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 0:26
اول معشوقهات بودم و آنقدر خوب بودی که عاشقت شدمو این میان فهمیدم وسط عاشقی،رفاقت با تو حال عجیبی دارد ورفیق تو بودن از همه چیز قشنگتر است دیگر نمیدانم کی بود کهشدی خانوادهام، شهرم، کشورم هی میگذرد
214 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 0:26
نفس میکشم با تمام وجود هوا پر شده از بهار و بهشتـدو تا سیبـ بردار و همراه من بیا تا خیابان اردیبهشتـ خوشبَختی یَعنی :آرزوهایِ دیروزتــ که خــاطره هایِ اِمروزته :) + هیچ وقتـ فِکر نمیکردم که سالِ 9
215 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 0:26
دورترین نُقطه ی جَهان هم که باشَمخودم را به آغوشَتـ میرسانمهیچ جا خانه یِ خود آدم نمیشود ! خوشبَختی یَعنی :مَلــکه یِ قَلبـ و ذِهنش باشی :) + هَرچیزی سرِجایش زیباییِ خودش را دارد مثلِ مَن در آغوشِ ت
216 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 0:26
از من نپرس چه خبر؟جز تو چیزی مهم نیستـچون تو شیرین ترین خبرم هستیو گنجینه های دنیا بعد از توذرات غبارنداز وقتی تو را شناختمرویای سپیده دم و سیمای گل و رنگ درختان را به یاد ندارمصدای دریا و نوای موج و
217 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 0:26
در و دیوار دنیا رنگی استـ؛ رنگـ عشق...خدا جهان را رنگ کرده استـ؛ رنگـ عشق...و این رنگـ همیشه تازه استـ و هرگز خشکـ نخواهد شد.از هر طرفـ که بگذری لباستـ به گوشه ای خواهد گرفتـ و رنگی خواهی شد.اما کاش
218 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 0:26
بی دلیل میخندم وتمام شهر فهمیده اند کهگفتی دوستتـ دارم ! دیوونه بازی یَعنی:تانــگویِ ناشیانه و شیرینکـ بازی هایِ سرخوشانه :)(چی گفتم دقیقا ؟ خخخخ) + آخَرین نفس هایِ 23 سالگی :)+ ذوقِ تولد گونه و غم
219 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 0:26
تولـــــــد نوشـتهـ : هَر سال با رفتنِ بَهار ، دُخترِ تیر ماه مُتولد میشه...بَهار میره اما داستانِ فرستاده شُدنه هرساله یِ مَن به زَمین ، هَمراه با تابستون از سَر گِرفته میشه...سالگَردِ طُلوعِ یکــ پ
220 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 0:26
روز تولدم زمان الهام بخشی استـ که به من یاد آوری می کندهر روزم را با شور و عشق زندگی کنمتولدم مبارکـ *کپی عکس فقط با ذکر منبع*خوشبَختی یَعنی :24 سالگیتـ رو کنارِ عشــقتـ آغاز کُنی :) + شروع 24 سالگی !
221 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 0:26
با هم که باشیم سه تاییممن، تو و بوسهبی هم چهار تاییمتو با تنهاییمن با رنج خوشَبختی یَعنی :داشتنِ بهترین خــونواده یِ دُنیا
189 - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 9:18
اینگونه که صدا میزنی مرا درختـ پیر حیاط را هم صدا کن شکوفه میدهد ؛ میدانم اگرچه در پاییز... *سکانس های جاودان* پاییز97/ارتفاعات دوهزار تنکابن عِـشق یَعنی: دور از هَم نَتونین زِندگــی کُنین :)
190 - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 9:18
مثل دیوونه ها از زندگی لذت ببرین زندگی مثل یه رویا میگذره! حسِ خوبـ یَعنی: پاییزتـ رو با بودَنش ،بَــهار کُنه ! + وَقتی هَمه جا از غَزلِ مَن سُخنی هَستـ یَعنی هَمه جا تو هَمه جا تو
191 - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 9:18
گاهی هم قشنگ حرف بزنیم، کمی قشنگتر! بگوییم: «میدانی، توی پوست خودش نمیگنجید!» و از دوستمان بگوییم که خوشحال بوده است. فقط خوشحال بودهها، اما ما اینجور میگوییم که حال خودمان هم خوش شود... در وصف ح
192 - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 9:18
پدر بزرگم هروقت میخواستـ کثرتـ چیزی را بیان کند می گفتـ: "یک دریا..." مثلا می گفتـ: نمی دانی فلانی یکـ دریا پول دارد! کی می رسد روزی که تو رو به رویم بایستی، زل بزنم به چشمانتـ و بگویم: " فلانی نمی
193 - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 9:18
زمان گذشت و عقربه ی خانه ی کوچکمان دوازده را نشان داد. بساط آجیل و هندوانه و انارهای سرخ را چیدیم روی میز معرق کاری شده ی وسط اتاق که با رو میزی گلدوزی شده اش بدجور تو چشم میزد. بعد حافظ خواندیم و
194 - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 9:18
و از آن روی که مرا دوستـ داری جهان بزرگتر شد و آسمان گستردهتر شد و دریا نیلگونتر شد و گنجشکان آزادتر شدند و من هزار هزار بار زیباتر شدم... خوشبَختی یَعنی: داشتَنِ مَرهــمی بَرایِ تَمامِ دَ
195 - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 9:18
ترجیح میدهم به جای باوقار بودن خوشحال باشم :) حسِ خوبـ یَعنی: دوییدن زیرِ بــارون :) + از بَرفـ که خَبری نشد ، باز هَم مَعرفتـ بارونِ قَشنگم که لَحظاتمون رو رویایی میکُنه ! + حس و حالِ قَ
196 - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 9:18
گوشی را با لبخند گذاشت رویِ گوشش، صداش را صاف کرد و بدون خستگی گفت: سلام خانوم خانوما...بله قربان دارم میام خونه...چشم میخرم...ببخش که امروز دیر شد...قربون مهربونیات...میبینمت خدافظ! دستم را گذاشتم پ